→ بازگشت به پایگاه رشددیتینگ بین‌فرهنگی

هم‌سفرانی با قدم‌های متفاوت: وقتی مهاجرت ریتم یک رابطه را تغییر می‌دهد

فاطمه روحانی۱۲ آبان ۱۴۰۵ · ۲ دقیقه مطالعه

تصور کنید دو نفر که سال‌ها شانه به شانه هم قدم برداشته‌اند، سوار یک هواپیما می‌شوند و در شهری غریب فرود می‌آیند. چمدان‌هایشان یکی است، زیر یک سقف زندگی می‌کنند و رویاهای مشترکی دار

تصور کنید دو نفر که سال‌ها شانه به شانه هم قدم برداشته‌اند، سوار یک هواپیما می‌شوند و در شهری غریب فرود می‌آیند.

 چمدان‌هایشان یکی است، زیر یک سقف زندگی می‌کنند و رویاهای مشترکی دارند؛ 

اما خیلی زود ممکن است متوجه شوند که ساعتِ درونیِ آن‌ها برای پذیرش این دنیای جدید، با یک سرعت کار نمی‌کند. این تفاوت در سرعتِ هماهنگ شدن با محیط تازه، همان فاصله‌ی خاموشی است که اگر دیده نشود، می‌تواند به مرور میان نزدیک‌ترین آدم‌ها فاصله بیندازد.

ماجرا معمولاً از اتفاقات ساده شروع می‌شود.

 گاهی یکی از همسران به واسطه محیط کار، کلاس درس یا روحیات فردی‌اش، زودتر وارد جامعه جدید می‌شود. او زبان را سریع‌تر یاد می‌گیرد، دوستان تازه‌ای پیدا می‌کند و با اشتیاق در حال ساختن یک زندگی جدید است. اما شریک زندگی او، شاید به دلیل ماندن در خانه، سن، یا وابستگی‌های عمیق‌تر به گذشته، زمان بیشتری نیاز داشته باشد و بیشتر با دلتنگی‌ها دست‌وپنجه نرم کند. در چنین روزهایی، دو نفری که تا دیروز یک زبان مشترک داشتند، شاید احساس کنند در دو دنیای متفاوت زندگی می‌کنند.


یکی از چالش‌های مهم این تفاوتِ سرعت، جابه‌جا شدن نقش‌های همیشگی در خانواده است. زن یا مردی که در گذشته تکیه‌گاه خانواده بوده، حالا ممکن است برای یک تماس تلفنی ساده یا پر کردن یک فرم اداری، به همسرش نیاز پیدا کند. این کم شدنِ استقلال، گاهی احساس توانمندی او را کمرنگ می‌کند. از طرف دیگر، همسری که سریع‌تر با محیط هماهنگ شده، ممکن است زیر بارِ مسئولیت‌های جدید خسته شود و ناخواسته نقشی شبیه به یک حمایتگرِ بیش‌ازحد را برای شریک زندگی‌اش پیدا کند. همین تغییرات ظریف می‌تواند تعادل رابطه را تغییر دهد و جای خود را به کلافگی یا سکوت بسپارد.


در این شرایط، سوءتفاهم‌هایی شکل می‌گیرد. کسی که جلوتر رفته شاید با خستگی فکر کند: «چرا او تلاشی نمی‌کند؟ چرا مدام در گذشته مانده است؟» و کسی که زمان بیشتری نیاز دارد، شاید در دلش بگوید: «تو عوض شده‌ای و در این دنیای غریبه مرا تنها گذاشته‌ای.» در بسیاری از مواقع، مسئله پیدا کردن مقصر نیست؛ بلکه روش‌های آدم‌ها برای روبه‌رو شدن با این تغییر بزرگ با هم فرق دارد. یکی با دویدن به سمت آینده سعی می‌کند با نگرانی‌هایش مقابله کند و دیگری با پناه بردن به خاطرات گذشته، به دنبال احساس امنیت می‌گردد.

گذر از این روزها، شاید بیش از هر چیز به درک متقابل نیاز داشته باشد.

به نظر می‌رسد سازگاری با مهاجرت شبیه یک مسابقه دو نیست که کسی در آن زودتر به خط پایان برسد. شاید هموار شدن این مسیر از جایی شروع شود که فردِ پیشروتر، گاهی مکث کند تا بدون سرزنش، قدم‌هایش را با شریک زندگی‌اش هماهنگ کند و فردی که کُندتر پیش می‌رود، به جای سکوت و انزوا، از احساس ناکافی بودن و نگرانی‌هایش حرف بزند. در روزهای سخت مهاجرت، شاید عشق همین باشد؛ پذیرش این موضوع که آدم‌ها برای ریشه دواندن در خاکی جدید، به آب، آفتاب و زمان‌های متفاوتی نیاز دارند.